
از اسبافتادم ، تو سرزمین تیغ
هیچ کس برای من، حتی نزد یک جیغ
روحِنیاز من، تو جلد هرکس رفت
اما فقط نالم توگوش کرکس رفت
قلبم شکستُمار، دیدم تو آستینم
یک اژدهای زشت ، به جای شیرینم
عین یهجن دیده ، باور نمیکردم
پنچه تو پوست شب، هر لحظه میکردم...
میگفتم این خوابِ ذهن خیال بافه
حالیمنبود اینبار ، پارگی از نافه!...
...
درُس مثل یه برگ، توی فضای سرد
دستایپاییزی ، درجا ترورم کرد...
...
از اسب افتادم، با نیزه ای از پشت
با حکم خاتونی،از ریشه زرتشت!
از کتاب محدود بی پایان: فرامرز فرحمهر
برچسب:
نویسنده: حامد