خرید بک لینک


   

   از اسبافتادم ، تو سرزمین تیغ

   هیچ کس برای من، حتی نزد یک جیغ

   روحِنیاز من، تو جلد هرکس رفت

   اما فقط نالم توگوش کرکس رفت


   قلبم شکستُمار، دیدم تو آستینم 

   یک اژدهای زشت  ، به جای شیرینم 

   عین یهجن دیده ، باور نمیکردم

   پنچه تو پوست شب، هر لحظه میکردم...


   میگفتم این خوابِ ذهن خیال بافه

   حالیمنبود اینبار ، پارگی از نافه!... 

   ...

   درُس مثل یه برگ، توی فضای سرد

   دستایپاییزی ، درجا ترورم کرد...

   ...

   از اسب افتادم، با نیزه ای از پشت

   با حکم خاتونی،از ریشه زرتشت!

   از کتاب محدود بی پایان: فرامرز فرحمهر



برچسب: نویسنده: حامد تاريخ: پنجشنبه 16 / 6 ساعت: 20:38

صفحه بندی