
از کجا اومدم و به کجا میرم
...
...یادم نمیره که وقتی کودک بودم آرزوی بزرگ شدنداشتم
تا از همه آدمهایی که اذیتم میکنند انتقامبگیرم
و وقتی بزرگ شدم آرزوی کودک شدن
تا کودکی تجربه نکردمُ تجربه کنم!
و وقتیکودک شدم
عین احمقها نگاهم کردن و بهم ریشخند زدند...
یادم نمیره وقتی نوجوون بودم چه رویاهای بزرگیداشتم
مثل بمب انرژیی بودم که میخواستم
به سمت یک آیندۀ روشن پرتاب بشم
اما هی مرتب خنثی م کردن و گفتن تو هیچ پخینمیشی
تو هیچی هستی، بشین درسات بخون خنگول!
تشویقم که هیچ، سرکوبم کردن!
یادم نمیره وقتی جوون شدم عاشق شدم
عاشق دختری که دوستم داشت!
و انگار اون دختر
مامور قبلِ میانسالی، پیر کردنم بود!
...
ببر تیغ عزیز...
...
هیچ وقت یادم نمیره که آدمهای پوچ و گیج دور وبرم
چطور زندگیمُ به گُه کشیدن!
حتی زیر خاک هم یادم نمیره ...
حتی وقتی کرمها گوشتمُ بخورن
تو بدن کرمها هم یادم نمیره
حتی وقتی پرنده هام اون کرم هارُ بخورن
تو بدن پرنده هام یادم نمیره...
تا ابد، تو حافظه کائنات یادم نمیره...
یادم نمیره
نمیره...
دلنوشته،از کتاب نتهای خارج: فرامرز فرحمهر
برچسب:
نویسنده: حامد