
میگویند عشق جنون است!
چشمها را کور میکند!
اما نمیگویند تکامل ذات است!
اما نمیگویند باز شدن چشمهای بینش است!
اما نمیگویند نیرویی ست که بر مرگ غلبهمیکند...
اما نمیگویند همان شفایی ست که انسانها
در پی اش، تیلیاردها، در مکانهای مقدس ...
و حتی سالی 7 میلیون تن برای دیدارش...
میلیاردها!
در حالی که همسایه شان گشنه است!
...که جوان فامیلشان به خاطر همان پول!
در حسرت معشوقش خودکشی میکند ...
در حالی ...
در حالی ...
اینها را کسانی میگویند که
نه فیلسوفند و نه عاقل!
بلکه دچار جنون عقل شده اند! ...
...
به راستی چه بلایی سرمان آمده است... ؟؟؟
...
دلم گرفته است...
دلم بدجور گرفته است....
انگار سکته روحی کرده ام...
انگار فلج احساسی شده ام...
انگار دستهایم از آخر به اول مینویسد
و هر روز از (درِ) اندیشه ام می آیم تو
و از پنجره اش بیرون میپرم...
دلم گرفته است...
به همان ایوانی که فروغ رفت میروم
و بینی راست گویم را به پوست شب میکشم!
و خود را به پایین پرت میکنم...
...و در حال سقوط میگویم
ای جماعت بینای کور
بگذارید خیالتان را راحت کنم!
تا عاشق نشوید
شفا نمی یابید!...
از کتاب نتهای خارج: فرامرز فرحمهر
برچسب:
نویسنده: حامد