
تو هم حرفی بزن، حرفامُ گفتم
تو هم آهی بکش، دردامُ گفتم..
بگو از اون روزهایی که رفتش...
بگو از اون غروری که شکستش ...
بگو، این حال مرگِ عاشقیه!
بگو از اون قرار ، تو صادقیه!
از اون حسای نابی که تو ما بود
از اون پیتزای خام توی فسفود!
بگو عشقم، بگو نازم، عزیزم...
بگو، حالم بده، خیلی مریضم...
بگو، حتی از اون روزای سختش...
که وقتی گفتی دل، بارون گرفتش...
از اون عهدی که بستیمش منو تو
از اون بوسه ی پنهونی تو مترو!
از اون دستای باریک سفیدت
از اون حسی که آغوشم کشیدت...
بگو چی شد که بازیمون عوض شد؟
که دیدگاهِ سیاسیمون عوض شد؟!
شدی جلاد احساسی که پاک بود
کشیدی ریشه هایی که تو خاک بود...
چی شد عشقم؟ بگو حالم خرابه...
که جات جن و پری تو رختخوابه...
که جات تنهاییِ ماموته تو یخ...
تموم زندگیم، تابوته تو یخ...
از کتاب نتهای خارج: فرامرز فرحمهر (اعتراف میکنم هنوز همعاشقتم... تو خیلی خوب بودی... برامهم خوب می مونی...
امیدوارمخوشبخت باشی...
امیدوارمبه همه آرزوهات برسی... ازدواجکنی و بچه دار بشی... توآرامش زندگی کنی...
واقعآنمیتونم ازت متنفر باشم... و بازهم اعتراف میکنم که خوشبختیتو، خوشبختی منه...
حالادیگه خیالم ازت راحته... خیالمراحته که فدای شرایط من نمیشی... خیالماز همه چیز راحته...
منوببخش که هنوز عاشقتم... منوببخش... دیگهاز حرفها و رفتارهات ناراحت نیستم...
چوندوباره یادم اومد که بی قید شرط دوستت دارم...
...عاشقت می مونم تاروزی که کسی از جنس تو، جای تورُ تو قلبم بگیره...
...هیچوقت اون روزهایی که بین منو تو گذشتُ فراموش نمیکنم
چهخوب و چه بدش... مناون روزهارُ هزاران سال زندگی کردم...
...دیگهاز هیچ چیز نمی ترسم حتیاز زندگی! کهبخوام از ترسش به مرگ پناه ببرم... نمیترسم... )
برچسب:
نویسنده: حامد