
ایوانفحال خوبی نداشت، میترسید ژولیُ از دست بده
بهگذشته مزخرفش فکر میکرد و آینده مبهمش
کم کماحساس میکرد داره دیوونه میشه
انقدراسترس داشت که گاهی نمیفهمید از 4راهی رد شده
یک شبکه داشت بارون شدیدی می اومد
درکنار خیابون دید که آتیشی روشنه
ومردی ژولیده با موهایی بلند داره خودشُ گرم میکنه...
ایوانفبه سمت اون مرد رفت و بی دلیل کنارش ایستاد
و بهمرد گفت: سخته آدم مرده گیُ زندگی کنه...
وانتظار داشت مرد حرفشُ تأیید کنه
امامرد بهش گفت: خیلی حرف احمقانه ای میزنی!
ایوانفجا خورد و گفت مگه نمیبینی؟
خودتکُتت از من سالم تر نیست!
امامرد بهش گفت: آره ولی قلبم سالمتره، و این تو چشماش برق میزد
ایوانفکه غافلگیر و یک جورایی خوشحال شده بود
گفت:چطور به این آرامش رسیدی؟
مردگفت: تا وقتی که حرکت زنجیر تانکها
رویزمین ذهنت متوقف نشه، آگاهی نمیتونه جوونه بزنه...
سادهتر بگم: تا وقتی که صلح برقرار نشه
کشمَکشبین گذشته و آینده وجود داشته باشه
موجودیتتدر لحظۀ حال از بین میره...
وهرگز موفق به رشد نمیشی...
اونوقتهکه برای رشد کردن به دنبال راه میون بُر میگردی
درحالی که نمیدونی تنها راهُ نجات و میون بُر
خلاصیاز گذشته و ترس از آینده هست
میدونیایوانف:
اینجورموقعها باید مثل میمون بی خیال باشی
بایداز پشت سنگرت پرچم صلحُ بدی بالا
واینو قبول کنی که ممکنه یک ثانیه دیگه
شانسزندگی کردنُ از دست بدی
و اگرزندگی رنجی هم داره از رنجش لذت ببری
چونوقتی که مُردی دیگه نه رنجی در کاره و نه لذتی!
بهرنگها هم خوب نگاه کنی و خوب بو بکشی
حسرتپیشرفت و رشد دیگرانُ نخوری
چوناینها همش خیالیه و از بین میره
و بهاین آگاه باشی که همه در جان مشترک یکی هستن
و کسیاز کسی بالاتر و یا پایین تر نیست
بعدخیلی آروم و آهسته شروع به رشد میکنی
وتمام اطرافتُ برکت فرا میگیره...
اونوقتبه قول یک مثَل ایرانی
اگرخار هم بکاری تبدیل به گل میشه
و کمکم متوجه میشی که از دایره ذهنت بیرون اومدی
ومسئول تمام بدبختیها، بدشانسی ها و رنجهات خودت بودی
اونوقتهکه ثروتمند شدی
و حسمیکنی نیاز به هیچ چیز نداری
و حتیاگر ژولی ترکت هم بکنه ضربه نمیخوری
ایوانفگفت: ژولیُ از کجا میشناسی؟
مردگفت: دیشب پشت این آتیش، ژولی ایستاده بود
ودرست حرفهای تورُ میزد!!!
از مجموعه داستانهای کوتاه: کتاب نتهای خارج...:فرامرزفرحمهر
برچسب:
نویسنده: حامد